جلال الدين الرومي

26

مثنوى معنوى ( فارسى )

چار پا را قدر طاقت بار نه * بر ضعيفان قدر قوت كار نه دانه‌ى هر مرغ اندازه‌ى وى است * طعمه‌ى هر مرغ انجيرى كى است طفل را گر نان دهى بر جاى شير * طفل مسكين را از آن نان مرده گير چون كه دندانها بر آرد بعد از آن * هم به خود گردد دلش جوياى نان مرغ پر نارسته چون پران شود * لقمه‌ى هر گربه‌ى دران شود چون بر آرد پر بپرد او به خود * بىتكلف بىصفير نيك و بد [ مصاحبت با كاملان ، دل و جان را نور و كمال مىبخشد ] ديو را نطق تو خامش مىكند * گوش ما را گفت تو هش مىكند گوش ما هوش است چون گويا تويى * خشك ما بحر است چون دريا تويى با تو ما را خاك بهتر از فلك * اى سماك از تو منور تا سمك بىتو ما را بر فلك تاريكى است * با تو اى ماه اين فلك بارى كى است صورت رفعت بود افلاك را * معنى رفعت روان پاك را [ عالم معنا به منزلهء جان ، و عالم صورت به منزلهء كالبد مادى است ] صورت رفعت براى جسمهاست * جسمها در پيش معنى اسمهاست جواب گفتن وزير كه خلوت را نمىشكنم گفت حجتهاى خود كوته كنيد * پند را در جان و در دل ره كنيد گر امينم متهم نبود امين * گر بگويم آسمان را من زمين گر كمالم با كمال انكار چيست * ور نيم اين زحمت و آزار چيست من نخواهم شد از اين خلوت برون * ز آن كه مشغولم به احوال درون اعتراض مريدان در خلوت وزير جمله گفتند اى وزير انكار نيست * گفت ما چون گفتن اغيار نيست اشك ديده‌ست از فراق تو دوان * آه آه است از ميان جان روان طفل با دايه نه استيزد و ليك * گريد او گر چه نه بد داند نه نيك [ چند تمثيل در فناى افعالى ، يعنى عارف ، هيچ فعل و حالى را از خود نمىداند ، بل همه را از جانب خدا مىشمرد ] ما چون چنگيم و تو زخمه مىزنى * زارى از ما نى تو زارى مىكنى ما چو ناييم و نوا در ما ز تست * ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست ما چو شطرنجيم اندر برد و مات * برد و مات ما ز تست اى خوش صفات ما كه باشيم اى تو ما را جان جان * تا كه ما باشيم با تو در ميان [ جهان ، نيست هست‌نماست و خدا ، هست نيست‌نما ] ما عدمهاييم و هستيهاى ما * تو وجود مطلقى فانى نما [ تمثيلى ديگر در فناى افعالى ]